|
وقتی که رفت چلچله ها در به در شدند در قصه باز دیو و پری سر به سر شدند گنجشک های مرده پشت در اتاق از صبح روز رفتن او بیشتر شدند وقتی که بود خانه در اغوش عطر گل بی او تمام رایحه ها بی اثر شدند وقتی که رفت ـگرچه خودش باز کرده بودـدرهای خانه را هم از او بی خبر شدند وقتی که رفت خاطره های طلایی ام غوغای تیر های غمش را سپر شدند از بخت بد زخاطر او محو گشته ام شب های بیستاره من بی سحر شدند او رفت تا زخاطر من بگریزد اگر چه باز با او دل ودو چشم ترم همسفر شدند؟
اسمان سینه ام لبریز شد از بوی عشق پلک بگشایی اگرهر صبحگه خورشید وار نور پاشد افتاب چشم تو در کوی عشق راستی از افتاب امد میان حرفی بگو افتاب اعجاز چشم توست یا جادوی عشق؟! اینک دل در ساحل چشمان تو لنگر گرفت سینه سینه خاطراتی دارد از جاشوی عشق خوش به حال چشمان من که با دستانی سبز دیدنی های قشنگی چیدن از گلروی عشق هیچ میدانی چه حالی داشت شبها گم شدن در خیابانهای پرپیچ وخم گیسوی عشق ای خوشا با تو سفر کرده به شهر ارزو انطرف تر از تمام لحظه ها انسوی عشق شعر از رویا
هان چه خبر اوردی؟ خوش خبر باشی اما اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه زدیاری ـباری برو انجا که بود چشم و گوشی با کس برو انجا که ترا منتظرند. قا صدک!در دل من همه کورند وکرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصدک تجربه های همه تلخ که فربی تو فریب قاصدک!هان ولی ....اخر ...ای وای ! راستی ایا رفتی با باد ؟ با تو ام ای ۱ کجا رفتی؟! راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمیبندم ـ خردک شرری هست هنوز؟ قا صدک ابر های همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود تو شدی قصه ی عشق وقتی عاشقی نبود تو سر آغاز منی از همیشه تا هنوز تو سر آغاز منی مثل خورشید واسه روز واسه حرفهای کتاب تویی معنای جدید واسه پروا ز خیال تو کبوتری سفیدتو مثل حادثه ی شب دل سپردنی تو مثل قصه ی یک نگاه عاشق شدنی یکی بود یکی نبود عشق من زیر گنبد کبود عشق من تو شدی قصه ی عشق وقتی عاشقی نبود
بی انکه فاصله بغضی باشد برای شکستن انگار حسی مجرد در قافیه اتاقم مرده باشد مثل دست های مادرم که در مکث پلک های پیر زمان شکست انتظار وسوسه تلخی است برای پرنده ای که خواهد مرد نگاه کن.... برای ابری که هیچ حجم نگاه تر گیاه را نمی فهمد چه شوق عجیبی دارد کودک خیس باران ............... انتظار اشک اخر مادرم بود وقتی به دنیا می امدم و برای بهانه ای ساده می گریستم انتظار لبخند واژگون پدرم بود وقتی مادیان ها در مزرعه خالی از اب و باد بی تکراربه مرگ می رسیدند انتظار خواهرم بود در کدورت دیوار و ایینه که تصویر گیسوان عروسکی کوکی را شانه می زد و برای حرف مردم بی خیال در حضور واژه ها میخندید انتظار غزلی بود بر لب شاعری متروک که خودش را در کوچه ها جار می زد سجده خواهش پرنده بود برای فصل های مرده در مسیر حادثه و جاده ای که بی اواز سوت می زدش و خطوطش را مضحکه می کرد کنج زاویه این باغچه چقدر گیاه وبهار مرده است یعنی ان مرد خواهد امد......
شب مهتابه و چشمام بازم از یاد تو خیسه دیگه عادت شده با گریه واسه تو می نویسه آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره سهم چشمای تو بودن توی دنیا هر چی داشتم واسه ی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم یه دروغ ساده اما قصه ی ما روبه هم زد سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه دردم سخته اما باورش کن من دیگه بر نمی گردم تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمیشه
ته من
مگه عشقت تو ترانه جا می شه
از نگات ترانه من اب می شه نباشی نقاشیام خراب می شه واسه اکار طلاترین نگاه همیشه چشم تو انتخاب می شه اسم تو رو خط مشق دفتراست روی بال عاشق کبوتراست دل من زمینی و اسیرو تنگ قلب تو پاک و اهل اونوراس ماه به دستای تو بوسه می زنه مژه تو اسمون و می شکنه همه فهمیدن که از برق نگات اون بالا شهر ستاره روشنه غصه و اخمتو بسپر دس من تا خودم گریه کنم به جای تو ناز و لبخندو صدات هارمونیه نفست هزارویک سمفونیه اون ستاره هایی که کوچکترن همش از خدا می پرسن این کیه موهای رنگ شبت ابریشمه به خدا دیوونتم یه عالمه اسمون پیش تو زانو می زنه هر چی که گریه کنم بازم کمه اورست ارزوهای منی تو نیاگارای رویای منی یه نفر می تونه یه دنیا باشه اخه تو تمام دنیای منی مهربونی پیش تو تکراریه اشکام از نبودن تو جاریه هر جا رو نگا کنم فقط تویی من اتاقم پر یادگاریه مگه می شه تو مال زمین باشی بین ما باشی و بهترین باشی مگه می شه تو فقط فرشته ای که همیشه می تونی همین باشی
بساط شيطان ديروز شيطان را ديدم.درحوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود،فريب ميفروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي كردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.توي بساطش همه چيز بود ،غرور،حرص،دروغ،خيانت،جاه طلبي و ...... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادندو بعضي ها پاره اي از روحشان را.بعضي ها ايمانشان را ميدادند و بعضي ها ازادگيشان را ،شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد .حالم را بهم ميزد دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خوانده بود،مودبانه خنديد و گفت؛من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كردم و ارام نجوا ميكنم نه قيل وقال ميكنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد.ميبيني ادمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم ان وقت سرش را نزديكتر اورد و گفت ؛البته تو با اينها فرق ميكني ،تو زيركي و مومن.زيركي و ايمان ،ادم را نجات ميدهد اينها ساده اند و گرسنهبه جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم مي امدامه حرفهايش شيرين بودگذاشتم كه حرفهايش را بزند و او هي ميگفت و گفت و گفت .ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشممبه جعبه اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بوددور از چشمهاي شيطان ان را برداشتم و توي جيبم گذاشتم با خودم گفتم بگذار يكبار هم كه شده از شيطان چيزي بدزدم.بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه امدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم توي ان اما جز غرور چيزي نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ريخت .فریب خورده بودم َُُفریب.دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم که انرا کنار بساط شیطان جا گذاشته ام .تمام راه را دویدم تمان راه را لعنتش کردم می خواستم یقه نامردش را بگیرم عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم اما نبود.ان وقت نشستم و های هایگریه کردم اشکهایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود........
|
About![]()
حد اطاعت از حق .در آدم آنقدر زیاد است. که آدم از خودش
Home
|